اعتماد یا بی اعتمادی مسئله این است !
سلام و سلام .
آدم های غیر قابل اعتماد همیشه آنهایی نیستند که دروغ می گویند . بعضی ها راست می گویند اما همچنان غیر قابل اعتماد اند . یعضی ها مهربان اند اما با مهربانی ظاهری اعتماد را می شکنند . اعتماد معمولا یک ضربه ی بزرگ است اما نه ضربه ای که یگباره ایجاد شده باشد بلکه ضربه ایست که حاصل هزاران ضربه ی ریز دیگری ست که امروز به یک شکاف بزرگ تبدیل شده . اعتماد گاهی اوقات حضوری ست که صرفا در روزهای آسان زندگی دیده می شود . آدم هایی که رفیق و یار روزهای سخت نیستند . وقتی بی اعتمادی در رابطه ای شکل گرفت ان رابطه هزاران ترک ریز را در خود جای داده و منتظر یک تلنگر است تا از هم گسسته شود .
متاسفانه جامعه هم پر شده از آدم هایی که ظاهرشان صمیمی ست اما ستون ندارند . یاد گرفته اند نزدیک شوند اما یاد نگرفته اند که مسولیت این نزدیک شدن را بپذیرند و پاسخگوی اشتباهات خود باشند . هر موقع احساس نیاز کردند حرفشان را تغییر می دهند بی آنکه مسئولیت این تغییرات را بپذیرند. یعنی این آدم ها امضای پای حرفشان نیستند . اگر منفعتی باشد یار و همراه و رفیق و شریک می شوند ؛ اگر ضرری باشد تماما شراکت را فراموش می کنند و توجیه پشت توجیه . یعنی پوچ در پوچ . اما به شدت مدعی .
آدم های غیر قابل اعتماد پیش از انکه بخواهند دشمن باشند آینه ای شکسته می شوند که به ما نشان می دهند کجا باید مرزها را بهتر و محکم تر تعریف می کردیم . کجا حضور را با تعهد اشتباه گرفته ایم . کجا زود باور کرده ایم . این فهمیدن ها دردناک است . چرا که ما وقتی می فهمیم اشتباه کردیم که طعم تلخ ضربه را چشیده ایم .
شاید بلوغ یک رابطه نه در زیاد اعتماد کردن باشد و نه در بی اعتمادی مطلق . بلکه در شناخت حد و مرز ها باشد .در شناخت حد و اندازه ها باشد . اینکه بدانیم چه کسی مناسب شراکت ؛ چه کسی مناسب یار و یاور , چه کسی مناسب عشق ؛ چه کسی مناسب همراهی و ....یا حتی چه کسی صرفا در حد یک سلام و خداحافظی ساده است .
مشکل فقط وجود چند آدم غیر قابل اعتماد نیست . مسئله این است که جامعه دارد این الگو را عادی سازی می کند . آدم هایی که مسئولیت گریز هستند اما با چابلوسی محبوبیت را می خرند آدم هایی که قول می دهند بعد فراموش می کنند و اسمش را شرایط می گذارند . آدم هایی که وقتی از تعهد صحبت به میان می آید تا دلت بخواهد فلسفه بافی می کنند و از آزادی و روشنفکری صحبت می کنند و بعد می بینی که ......هیچ .
در چنین فضایی قابل اعتماد بودن تبدیل به یک ویژگی اضافه می شود نه یک ضرورت اخلاقی . یعنی سریع صمیمی شدن نه تنها یک آپشن نیست بلکه نهایت حماقت می شود . یا حداقل می توانیم صمیمی بشویم اما تا جایی که بتوانیم پاسخگو باشیم . تا جایی حضور داشته باشیم که بتوانیم این حضور را درست معنا کنیم . این دقیقا نتیجه بی چون و چرای جامعه بی اعتماد است . محصول این جامعه چیزی جز مشتی آدم های محتاط ؛ و محاسبه گر نیست .
اینجاست که زخم ها عمیق تر می شوند . بی اعتمادی فقط یک رابطه را خراب نمی کند امکان هم دلی را هم از بین می برد ..
وقتی نمی توانی روی آدم ها حساب کنی نه برای عشق ؛ نه برای دوستی نه حتی برای کار جمعی . جامعه تبدیل می شود به مجموعه ای از جزیره های متروکه ای که اموخته اند تنها باشند .
به نظرتان قابل اعتماد بودن چه هزینه ای دارد که بسیاری تلاش می کنند که غیر قابل اعتماد باشند ؟و این بی اعتمادی تمام ویژگی انها ست .
این بی اعتمادی در عدم نگهداری راز ها هم معنا می دهد . بعضی از آدم ها اصولا معنای راز دار بودن را نفهمیده اند و وقتی پای منافع شان وسط باشد رکب به خود هم می زنند .
می خواهم بگویم اعتماد مقوله ای ساده نیست اما به سادگی شکسته می شود . ارزان هم نیست اما بدون آن هر رابطه ای موقت است . حتی آن رابطه هایی که اسمشان را رابطه های " عمیق" گذاشته اند .