ادم ها نسخه ناتمام خودشان .
سلام و سلام
عجب است که بعضی سلام ها مثل باز کردن پنجره می مانند ؛ هوای تازه را به جریان می اندازند و و سط گفتگو همه چیز را روشن می کنند . اصلا بعضی سلام ها انگار نور خانه را تنظیم می کنند .
گاهی اوقات در خلوت یک روز معمولی ؛ می فهمیم که چقدر شبیه کتابی نیمه کاره یا ناتمام هستیم , جمله هایی نیمه کاره و یا حتی فصل هایی که باید از نو نوشته شوند یا حاشیه هایی که از شدت مسائل محتلف زندگی ؛ مسائل جور و ناجور خط خورده شده اند . هیچ کسی نسخه نهایی نیست . هر کسی مسافری ست که در دنیای دیروز نوشته شده و در فردای نامعلوم قدم می زند .
جامعه هم همینقدر ناتمام دیده می شود .این در حالی ست که آدم ها عجیب اند گاهی اوقات از هم انتظار دارند مثل یک فایل تمام شده به نظر برسند . مثل یک فیلمی که همه سکانس ها را با عجله پیش می برند . چیزی شبیه یک فایل نهایی که تحویل داده شده کامل و بی نقص . اما حقیقت چیز دیگری ست ما هر لحظه در حال کامل شدنیم ؛ مثل یک گِل تر که مدام در حال شکل گرفتن است . یا نت یک قطعه موسیقی که هنوز چند نت آن در جای خود قرار نگرفته .
خلاصه اینکه می شود از دل تمام این ناتمامی ها زیبایی را بیرون کشید . حافظ بارها از انسانی حرف می زند که میان توبه و طغیان ؛ شک و یقین ؛ رهایی و وابستگی در رفت و برگشت است . انگار او می دانست که آنسان کامل منجمد است و زندگی در حرکت معنا می گیرد نه در رسیدن به نهایت .
توبه کردم که نبوسم لب ساقی و کنون
میگزم لب که چرا گوش به نادان کردم
یا در غزل دیگری
ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم
با ما به جام باده صافی خطاب کن
یا در غزل دیگری
من ترکِ عشقِ شاهد و ساغر نمیکنم
صد بار توبه کردم و دیگر نمیکنم
باغِ بهشت و سایهٔ طوبی و قصر و حور
با خاکِ کوی دوست برابر نمیکنم
به نظرم فلسفه هم چیزی شبیه همین را می گوید ما موجوداتی هستیم که بیشتر در امکان ها زندگی می کنیم تا در واقعیت های ثابت . هر روز نسخه ای تازه از خودمان را در سکوت ذهنی می نویسیم . نسخه ای که شاید عملی باشد شاید هم نه . اما همین نوشتن همین تلاطم ارام ما را زنده نگه می دارد .
گاهی اوقات هم در میان این نوشتن ها ؛ در میان این کلمات نیم نگاهی به گذشته می اندازیم بلکه نسخه های قبلی خودمان را ببینیم . یا شاید هم می بینیم . کودک ترس ؛ جوان سرکش ؛ جوان امیدوار ؛ به نظرم اینها هر کدام بخشی از کتاب زندگی ما بوده اند . و یا شاید هر کدام از اینها زخمی بود که اگر وجود نمی داشت امروز نگاه دیگری به زندگی می داشتیم و یا حتی به شکلی دیگر زندگی می کردیم و در نهایت به زبان ساده تر ؛ انسان دیگری می شدیم .
شاید راه رهایی این باشد که بپذیریم ؛ به تمام ناتمامی هایمان احترام بگذاریم و به خودمان اجازه بدهیم نسخه ی جدید را بدون شرم ؛ بدون تعجیل و بدون مقایسه بنویسیم . وقتی می دانیم که ناتمام هستیم جا برای رشد خواهیم داشت ؛ جا برای عشق ورزیدن ؛ جا برای آشتی با تغییرات مثبت .