سلام و سلام .

رقص همیشه وسوسه انگیز است . چرا که حرکتی میان تن و معنا ست . درواقع رقص قبل از اینکه یک حرکت باشد پاسخی درونی ست به حقیقتی عمیق . انگار تن در لحظه ای کوتاه قبول می کند که منطق همیشه کافی نیست و باید اجازه دهد تا احساسات صریح حرف بزنند . یعنی رقص راهی برای گفتن چیزهایی ست که ذهن از شدت پیچیدگی فراموش می کند چطور بیان کند . شاید بتوان گفت که رقص حکم یک دروازه را دارد اگر چه حرکت ها در ظاهر فیزیکی اند اما هر کدام نسخه ای ناخوانده از یک تجربه اند . وقتی کسی می رقصد بدنش تماما زبان می شود . زبان زخم ها یا زبان شادی ها به صورت پنهان یا آشکار .

یک چرخیدن می تواند خستگی سال ها را با خود حمل کند و از گذر عمر بگوید . . یک مکث کوچک شاید تمام اضطراب های فروخورده باشد . از این جهت است که رقص گفت وگوی بی حجاب است . جایی که ناخودآگاه بدون کلمات خود را نمایان می سازد .

به نظرم همیشه حسادتی بین رقص و کلمات وجود داشته چون رقص با انعطاف و زیبایی نشان می دهد که معنا فقط در واژگان نیست در ضرباهنگ است . در فاصله ی میان دو حرکت . در سکوتی قبل از جهیدن .دقت کرده اید بعضی وقت ها کلمات در یک شانه بالا انداختن خلاصه می شوند . رقص شاید می خواهد یادآوری کند که زبان بدن انسان بسیار بزرگتر از کلام است .

رقص مثل نیروی پنهانی که درون هر چیز نشسته و به دنبال بهانه ای برای حرکت می گردد . وقتی از رقص حرف می زنیم خیلی زود پا از زمین جدا می شود و موضوع به روان و حتی به عشق می رسد چون هر سه از جنس جریان اند نه سکون . و عشق همان رقصی ست که دو نفر با هم آغاز می کنند بی کلام اما موزون . حتی وقتی از دور نگاه می کنند ؛ از توصیف صرف بیرون می زند نوعی هماهنگی می شود . نه هماهنگی اجباری یا سنجیده بلکه یک هماهنگی بی فکر ؛ یک فهمیدن بی توضیح ؛ رقص عشق یعنی دو نفر هم را بی کلام تفسیر می کنند چوت به درک مشترکی از احساس یکدیگر رسیده اند .

ازاین جهت رقص به سادگی درونیان انسان ها را ازاد می کند و کلمات را از فقس معنا بیرون می کشد و به چیزی شبیه حرکت و سکون تبدیل می شود . ریتمی از زندگی را می سازد . گاهی تند و گاهی آهسته و خسته . بدن با هر ضرباهنگ ؛ ذهن سانسور شده را بیرون می ریزد . خشم هایی که زمانشان گذشته , دلتنگی هایی که حتی نامشان را نمی دانیم ؛ شادی هایی که سال ها فرصت ظهور را از دست داده اند ؛ بنابراین رقص نوعی بازگشت است بازگشت به خود قبل از کلمات .

در این بین عشق همیشه بین دو قلمرو می ایستد از یک طرف مثل شعر است استعاری و لغزان و از طرف دیگر مثل بدن واقعی قابل لمس است . عشق وقتی رقص می شود که دو نفر از سطح توضیح و تفسیر پایین تر می روند و وارد لایه ای می شوند که معنا در آن ساخته نمی شود . بلکه اتفاق می افتد این شاید همان لحظه ای باشد که نگاه تبدیل از حرکت و حضور تبدیل می شود به ریتم . نقطه ای که کلمات و ریتم یکی می شوند . انسان از نقاب و ها و قالب ها خارج می شود و چیزی شبیه به ازادی را تجربه می کند . ازادی از معنای کلیشه ای ؛ ازادی از انتظار ها .

برای رسیدن به این ازادی ست که رقص زیبا می شود .