سلام مجدد .

مامن امن من دری ست به دنیای بی صدا . گاهی اوقات دیوارها با من نجوا می کنند گاهی اوقات من با دیوارها . اما کسی نیست که پاسخ دهد . سکوت سنگینی حاکم است و من در پیچ و خم فکر هایم , پیچ و خم خاطرات خشکیده ؛ رویاهای ناتمام و اضطراب های خاموش پرسه می زنم . پنجره تنها دریچه ای ست رو به دنیای بیرون . شاید من در خودم غرقم . در موجی از افکار خوش و ناخوش که نمی دانم به کجا می رسند . اصلا از جان من چه می خواهند .

این قرنطینه های ذهنی زندانی ست بی دیوار . جایی که در نهایت آزادی می فهمی که چیزی از اسارت کم ندارد . همزمان در نفس های خود ؛ در نگاه های سخت و سنگین آدم ها ؛ در دل تاریکی ها ؛دست و پا می زنم . ناگهان نوری در ذهنم پدیدار می شود که می گوید زندگی مثل جرقه ای زنده است که یاد آور می شود هنوز می توان دید و هنوز می توان شنید . هنوز می توان بود و به بودن دلخوش بود .

از گوشه ی پنجره بیرون را می توان دید . اینکه باد درختان را ؛ برگها را و حتی آدم ها را به حرکت می آورد .

وقتی ذهن بسته است یعنی کیلومتر ها دیوار بلند در زندگی وجود دارد که جلوی جریان زندگی را می گیرد . وقتی ذهن بسته است امکان پروازخیال نیست .آدم ها در ذهنشان پرواز می کنند . ادم ها در رویاهایشان زندگی را به گونه ای دیگر زیست می کنند .

شما کجا و چطور زیست می کنید ؟

اصلا بیا و بگو در کدام گوشه ی ذهن ؛ خود را زندانی کرده ای ؟

باد چگونه می تواند موهایت را ؛ عمق افکارت را به رقص آورد ؟