سلام و سلام

صورتش سوخته بود اما چشم هایش هنوز امید داشت . وقتی با او روبه رو شدم اولین چیزی که دیدم نه جای زخم های عمیقش؛ بلکه قدرتی بود که در سکوتش موج می زد . سرش پایین بود و مشغول مطالعه کتابی که نامش مشخص نبود . پوست دست هایش توجه مرا به خود جلب کرده بود . با اینکه به او خیره شده بودم که عمق زخم هایش را ببینم و در ذهنم تحلیل کنم حتی به من نگاه هم نکرد . وقتی با چشم های کنجکاو نگاهش می کردم ؛ متوجه سنگینی نگاهم شد و روسری اش را قدری جلوتر کشید . متوجه سوختگی موهایش شدم . با اینکه نمی توانستم چشم از او بردارم اما با هر نگاه دردی را که کشیده بود متصور می شدم و با او درد می کشیدم . انگار قلبم تیر می کشید .

هر حرکتی که می کرد با آرامشی خاص؛ داستانی از مقاومت و صبر را روایت می کرد . از اینکه او متوجه نگاه خیره من شد خجالت کشیدم . دلم می خواست دست هایش را در دست بگیرم و بگویم از قصه ی زندگی ات بگو تا بنویسم . چشم هایش را دزدید ومن هم نتوانستم قدم از قدم پیش بروم . حرف هایم در دلم ته نشین شد و یک دنیا حرف ؛ یک دنیا سوال در ذهنم بی جواب ماند . شاید می توانستم با او همدردی کنم اما....

در همان سکوت بار سنگین تجربه های اجتماعی و روانی قابل لمس بود . نگاه های قضاوت آمیز مردم ؛ سکوت جامعه ؛ بی عدالتی پیش آمده ؛ فشار های ناشی از ترس و تنهایی و .... همه شاید بخش کوچکی از زخم های غیر قابل دیدنی بودند که او با آنها زیست می کرد . . تجربیاتی که ناخودآگاه او را تحت تاثیر قرار داده بود . اما انگار او با این فشارها مقابله می کرد که مثل انسان عادی به زندگی ادامه می داد . این زخم ها از او یک" ابر انسان "ساخته بودند که بتواند آگاهانه به زندگی ادامه دهد . بی توجه به قضاوت ها . بی توجه به نگاه ها و آرام و باوقار .....

رنج او نه تنها محدودیت ؛ بلکه نقطه ای است که آزادی درون و معنا می تواند در آن رشد کند . هر زخمی که بر جسم او نشسته همچون علامتی از مقاومت و کشف دوباره ی خود است . تجربه ای که انسان را با وجود و معنای زندگی روبه رو می کند . و نشان می دهد که باز سازی واقعی از ذهن و روح آغاز می شود نه صرفا از ظاهر .

شاید باید پذیرفت که زندگی حتی پس از تلخ ترین آسیب ها می تواند بازسازی شود و معنا بیابد . زخم ها می توانند نشانگر قدرت نهفته باشند و نگاه هر چند آسیب دیده هنوز می تواند جهان را ببیند و در آن تاثیر بگذارد .

در این قصه ی تلخ حقیقی ؛ عدم وجدان ؛ جای جالی چراغی ست در دل شب . پنجره ای که سال هاست بسته اند و زندگی در آن جریان ندارد . رفتار ها جان ندارند اما بنا به میل و رغبت ما ؛ شکل هایی را به خود می گیرند دقیقا مثل مجسمه هایی که وانمود می کنند انسان اند . خلا انسان را می توان در یک خط سیر زندگی دید .نبود وجودان خلاء کوچکی نیست بلکه شکاف عمیقی ست که از درون آدم ها خبر می دهد . هر انسان در درون خود یک گنج دارد اگر به گوهر درونی و واقعی خود دست یابد .