سلام و سلام

گاهی زن، آن‌قدر از " زن بودنش" از لطافت درونش ؛ از زیبایی های درونش ؛ از مهر و عطوفتی که خدا در وجودش به ودیعه نهاده ؛ جدا افتاده که دیگر خودش را نمی‌شناسد.با خود غریبه می شود .در آینه به خود نگاه می‌کند و اما غریبه‌ای را می‌بیند که لبخندش مصنوعی‌ست، نگاهش بی روح است همان نگاهی که سال‌هاست از درون خاموش شده. وقتی روح شنیده نمی‌شود، چه فاجعه بار است که تن، می‌شود زبان فریاد. اما این فریاد نه از هوس، بلکه از خلأ معناست؛ از جایی که عشق، امنیت و احترام سال‌هاست که رها شده‌اند.

در کوچه پس کوچه های این شهر بی تعهد ؛ زنانی که روزی رؤیای دیده شدن داشتند، اکنون دیده می‌شوند اما نه آن‌گونه که در رویایشان می زیستند . آنگونه که جامعه می خواهد و جامعه، به‌جای درمان دردشان، نامی بر آنها می‌گذارد گاهی مقابلشان می ایستد و گاهی دورشان . از کدام جامعه حرف می زنیم ؟ جامعه مردان یا جامعه ای آمیخته از مردان و زنانی که با هویت خود زیست می کنند . ای کاش جامعه فراموش نمی کرد که در مقابلش؛ هنوز یک زن ایستاده که می‌خواهد باور کند زندگی می‌توانست مهربان باشد.این غریبگی از کجا آمده ؟ چرا زن باید تا این اندازه از خود دور شود تا کسی صدایش را بشنود؟

در روانِ او ، زمانی که «خودِ درونی اش » خاموش می‌شود، جسمش آغاز به سخن می‌کنددر این حال رفتارهای افراطی، فریادهایی‌اند برای شنیده شدن.
زنانی که در مسیر تن‌فروشی اند و از جسم خود مایه می گذارند ، همیشه به دنبال لذت یا پول نیستند؛ گاهی در جست‌وجوی چیزی عمیق‌ترند .حسِ «دیده شدن»، «تأیید شدن» یا حتی فقط «احساس وجود داشتن».و وقتی مرز میان ارزشمندی و بدن در ذهنِ زن مخدوش می‌گردد، ناخودآگاه می‌آموزد که «برای دوست‌داشته شدن باید بهایی بدهد».بهایی به قیمت غزت نفس ؛ بهایی به قیمت ارزش ها ؛ در این‌ حال ، تن ابزاری ست برای بازگرداندنِ کنترل ؛ کنترل زنی که در جهان پیرامونش بارها او را نادیده گرفته اند . غافل از اینکه این واقعیت توهمی بیش نیست.زنی که با تنش معامله می‌کند، در عمق روان خویش غرق حس تهی بودن است؛ او به دنبال چسب زخمی ست که تکه های جا افتاده اش را به هم پیوند بزند ؛ شاید در این پیوند معنای از دست رفته ی وجودش را باز بیابد .