سیالیت واقعیت ها در درون و برون
سلام و سلام .
جهان دیگر مثل قبل نیست . همه چیز در حال لغزش است . از معنا ها گرفته تاخود ما . یا بهتر است بگویم " حقیقت " دیگر یک سنگ ثابت نیست بلکه مثل آب ؛ شکل ظرفی از تجربه هایی ست که ما کسب کرده ایم و در این بین " واقعیت ها" مثل نوری هستند که از دل آب زلال می گذرند ؛ با این تفاوت که هر چه می بینی تصویر شکسته ای از آن چیزی ست که شاید وجود داشته است .
ما در جهانی زندگی می کنیم که "قطعیت" در ان ذوب شده است ؛ هیچ جمله ای تا ابد ثابت نمی ماند . هیچ باوری تا ابد نمی درخشد . هیچ تصویری تا ابد ماندگار نیست . شاید حق با" ژان بودریار ی فرانسوی" بود که می گفت "ما دیگر در خود واقعیت نیستیم بلکه در نسخه ای باز نمایی شده زندگی می کنیم . " وقتی ادم ها با آزادی جنسی ؛ آزادی بیان و آزادی نژادی تصویری از یک جامعه نمایشی را ساخته اند که دیگر پایبند آن هم نیستند . بلکه دقیقا بر عکس به نقطه ای عکس آن چیزی که باید بدل شده اند .یا بهتر است بگویم به ضد چیزی که باید بدل شده اند .
هر چیزی که امروز معنا داشت ؛ فردا معنای واقعی خود را از دست می دهد . معنا ها هر روز رنگ می بازند . هر معنا پیش از انکه جا بیوفتد ؛ از نو در حال شکل گیری ست . به تبعیت از چنین شرایطی , زندگی هر روز در حال دگردیسی ست . دیگر مرز بین باور و تردید ؛ شک و یقین مثل مرز آب و آینه شده است ؛ هیچکدام آغاز دیگری نیست اما سرسخت و محکم به دنبال هم می آیند . و در این حال تنها چیزی که واقعی به نظر می رسد تغییرات است . شاید دیگر نباید به دنبال معنایی ثابت در زندگی باشیم بلکه باید بیاموزیم به جای باورکردن جهان با او شنا کنیم و صد البته نمی توان تن به آب زد و خیس نشد .
هیچ کس برای "موج "بودن در این جهان به دنیا نمی آید اما جهان ما را وادار می کند که برای همراهی شنا کنیم . گاهی ما به روی موج ها سواریم و گاهی موج ها به روی زندگی ما . اما همراه شدن با موج ها ؛ به نظر می رسد که تصویر ساحل را از ما بگیرد .چرا که ساحل مامنی آرام است و با ماهیت موج ها در تضاد است . در این حال همه چیز مثل نگه داشتن آب در لای انگشتان ناپایدار می شود . شناکردن در این شرایط یعنی پذیرفتن بی ثباتی ؛ یعنی پذیرفتن اینکه معنا لحظه ایست و در حال گذر .
اما در عمق بی ثباتی ها شاید بد نباشد به این نکته هم فکر کنیم ؛ که با هر موجی تازه می توان خود را از نو ساخت؛ بی آنکه ترسی از غرق شدن در ذهن باشد . شنا کردن در جهان یعنی باور کنی حقیقت همیشه مقصد نیست ؛بلکه حقیقت می تواند یک حرکت باشد و حقیقت گاهی اوقات نفس کشیدن میان موج هایی ست که می آیند و می روند و تو هنوز در آنی . همان لحظاتی که در عمق تصمیم های مهم زندگی در تلاطمی ؛ همان لحظاتی که بین داشتن ها و نداشتن ها در تلاطمی ؛ همان لحظانی که بین بودن ها و رفتن ها در تلاطمی .
باید پذیرفت که شنا کردن در آب ؛ با موج های سهمگین قدرت می خواهد . قدرتی که به تو توان بدهد که بی نیاز شوی از سنگی برای نشستن و آزاد شدن از ترس فرورفتن در عمق اقیانوس گرفتاری ها و بلا ها ؛ شک ها و تردید ها ؛ نا امنی ها .
در این حال ؛ معنا و هدف رهایی ؛ فرار نیست . گریختن از بند ها نیست بلکه فرو ریختن نیاز به بند است . رهایی عدم نیاز اثبات به چیزی ست . اینکه بگویی " همین قدر بودن کافی ست . " رهایی همان لحظه ایست که با عمق وجود می فهمی لازم نیست در برابر جهان بایستی . همان لحظه ایست که تصمیم می گیری با جهان همسو شوی نه مغلوب ؛ نه غالب . بلکه فقط جاری می شوی . تفاوت زیادی ست بین مغلوب شدن و جاری شدن .
رهایی ؛ نه بی وزنی ست و نه بی خیالی؛ بلکه آگاهی ست از اینکه هیچ سنگینی قادر نیست ما را نگه دارد جز خود ما . رهایی شاید آن لحظه ایست که می فهمیم ما معنای جهان پیرامون خود هستیم .