سلام و سلام

بعد از چند روز امدم که که کنار شما باشم . حال واحوالی بپرسم و از جاری بودن زندگی بگویم .

اگرچه در روز و روزگاری که همه حرف می زنند چه کسی گوش می دهد ؟ و چه بسیار اند لحظاتی که نیاز داری کسی به تمام حرف هایت گوش دهد . چقدر این حس می تواند نجات دهنده باشد . من زندگی را میان آمدن و رفتن آدم ها درک کرده ام یعنی معتقدم زندگی گاهی اوقات معلق می شود بین بودن و نبودن آدم ها . چیزی بین امید و تردید . و شاید هم حقیقت زندگی بین همین تعلیق ها تعریف شود .

به نظرتان انسانی که در کنار ساحل ایستاده و نسیم ساحل موهایش را به رقص می اورد اما لب هایش سکوت کرده اند به چه می اندیشد ؟ انسانی که در لبه خطر با سکوت در پای کوه راه می رود به چه می اندیشد ؟

ادم ها در میان این آمدن و رفتن ها ؛ کجا خود را گم می کنند ؟

گاهی اوقات زندگی تصمیمات دیگری می گیرد و در میانه ی میدانی می مانی که پر است از تردید میان خواستن و وانهادن . انوقت می فهمی زندگی شاید نه آمدت باشد و نه رفتن . بلکه چیزی ست فراتر . زمان می گذرد اما نه تو می روی و نه چیزی به راستی می آید . یعنی همه چیز در تعلیق است مثل برگ کوچکی که میان باد و زمین راهی نمی یابد و چرخ زنان با بازیگوشی هر چه تمام به زمین می نشیدند . اینجاست که یک تلنگر معنای تازه تری به ذهن می بخشد . اینکه معنای زندگی ؛ گاهی اوقات پنهان تر از چیزی ست که به آن فکر می کنیم . معنای زندگی ؛ نه در رسیدن ها و نه در آغاز و پایان ها ؛ بلکه در لحظه ای که نمی دانی باید بمانی یا بروی ؛ اما نفس می کشی تعریف می شود . این نفس کشیدن یعنی زندگی هنوز در جریان است .

آدم در این " میان بودگی " می فهمد که زندگی همیشه ساده نیست . گاهی باید تاب آورد نه برای رسیدن به مقصد بلکه برای خود راه .ادامه دادن راه بلدی می خواهد . اگر بلد نبودم چه ؟ و تجربه ثابت کرده که راه را هم می آموزی . تجربه ها ؛ اگرچه اموزگاران سختگیری اند اما خوب آموزش می دهند . و بالاخره می آموزی در هر تعلیق بذری از رهایی نهفته است .

تو بگو در میان این آمدن و رفتن ها ؛ کجا خودت را گم کرد ای ؟