سلام و سلام

امدم تا چند دقیقه ای در کنار شما باشم .

راستش را بخواهید گاهی اوقات بعضی از اتفاقات ذهن ادم را به خود مشغول می کنند . خصوصا اگر در اجتماع باشید و یک زندگی اجتماعی را تجربه می کنید . می بینید که هر روز یک اتفاق ؛ یک حادثه , یک تجربه را در زندگی شما رقم می زنند .

چند روز پیش برای رفتن به محل کارم سوار ماشین گذری شدم .عجله داشتم و همین عجله سبب شد تا منتظر تاکسی یا حداقل ماشین مطمئن تری نباشم . همزمان با من ؛ دو نفر سوار ماشین شدند و از من خواستند که جلو بنشینم . اون دو نفر آقا بودند . به نظرم ظاهری معمولی داشتند . وقتی دیدم که جلو خالیه و این دو نفر هم آقا هستند , پذیرفتم که در صندلی جلوی ماشین بنشینم . مسیر به شدت ترافیک بود و تنها صدا؛ صدای موزیکی بود که از ظبط ماشین شنیده می شد . کسی حرفی نمی زد . من هم غرق مسائل کار و اوتوبان و تجمع ماشین ها بودم . مسافر ها به مقصد رسیدند و پیاده شدند همزمان با پیاده شدن مسافر ها مشغول صحبت با تلفن شدم . مافر ها تشکر کردند و پیاده شدند . من ماندم و راننده . راننده ای که یک ساعت از مسیر ساکت بود , یهو با صدای نسبتا رسا و بدون هیچ مقدمه ای گفت : من بچه فلاح ام . می دونی فلاح کجاست ؟

صدای خیلی بمی داشت . دلم نخواست که جواب رانده رو بدم . خودم را با گوشی مشغول کردم . اما راننده براش مهم نبود . انگار نیاز داشت با کسی حرف بزنه .

کفت : من یه روزی تولیدی مانتو داشتم .

زیر چشمی نگاش کردم و دیدم همینطور که داره با من حرف می زنه , تند و تند داره آجیل می خوره . باز هم حرفی نزدم . حتی نگاه هم نکردم .

گفت: یه روزی سر یه بدهی با کسی دعوام شد و زدمش و کار به دادگاه کشید و فراری شدم .

اینو که گفت یه کمی ترسیدم . هنوز یک ساعت از مسیر باقی مانده بود . احساس ناخوشایند نا امنی اومد سراغم . خودمو کنترل کردم . باز هم جوابی ندادم . حالا دیگه بیشتر مُصِر بودم که سکوت کنم . اما برای راننده مهم نبود . به پیاده شدن فکر کردم . وسط اتوبان بودم . پیاده شدن کار غاقلانه ای نبود .

_ اون روزها تازه ازدواج کرده بودم .بخاطر فراری بودنم مجبور شدم تو یکی از محله های کرج , خونه ی یکی از دوستام قایم بشم .

زیر چشمی حواس بهش بود , آخر هر جمله نگاهی هم به من می انداخت . انگار منتظر واکنشی از طرف من بود که مطمئن بشه من حرفاش را می فهمم.

_ ده روز تو خونه دوستم دوام آوردم و بعد دیدم که نمیشه . تو همون محله یه خونه گرفتم . همونجا موندگار شدم . یه سی سالی از اوم ماجرا می گذره .

همزمان که حرف می زد از لابه لای ماشین ها , با فاصله خیلی کم رد می شد . به نظر می رسید هر جا که به هیجان بیشتری نیاز داشت ؛ بیشتر خطر می کنه . به نظرم وجودش سراسر ادرنالین بود . پیش خودم فکر کردم شاید اعتیاد داره ؟ یا نکنه مسته ؟

_ مجبور شدن تو یه "قهو خونه "سنتی کار کنم . اونجا هم دعوام شد . زنگ زدم به یکی از دوستام و اونم تو یک ساعت؛ سه تا موتوری دو ترکه برام فرستاد . شدن شیش تا . اومدن تو" قهوه خونه" کرکره رو کشیدن پایین و خلاصه یه دعوای حسابی کردیم . از اون به بعد با صاحب" قهوه خونه " دوس شدیم . اینقدی که وقتی کار داشت از من می خواست پشت دخلش بشینم .

هنوز هم وقتی حرف می زد به من نگاه می کرد و تند تند آجیل می خورد . دلم نمی خواست صداشو بشنوم .

_ از اوجا شدم ساقی . یه ساقیه با شرف .

من واقعا معنی" یه ساقی با شرف" را نمی فهمیدم .نه اینکه پاک و مطهر باشم . نه ! اما تا حالا با هیچ ساقی هم کلام نشده بودم . ناخودآگاه به قیافش نگاه کردم . همینطور که داشت آجیل های توی دهنش را می جویید از لابه لای ماشین ها رد می شد . سرعت داشت . احساس کردم دارم سعی می کنم پاهام را کنترل کنم که باهاش کلاچ و ترمز نگیرم . از این شیوه رانندگی استرس گرفته بودم . اما خودش خیلی خونسرد به نظر می رسید . همینطور به حرف زدن ادامه می داد .

_ هفته پیش نامزدی دخترم بود . می دونی از پسره خوشم اومد . پسره جیگر داشت بیاد جلو . اخه خلاصه واسه دعواهایی که کرده بودیم اسممون تو اون محل پیچیده .

_ اما خوشم اوم . پسره جیگر دار بود . شمارمو از دخترم گرفته بود و بهم زنگ زد و گفت واسه کار خیر می خوام شما رو ببینم .

_ بهش گفتم تو اولین کسی هستی که جرات کردی واسه دخترم بهم زنگ بزنی .

_ پسره گفت : آقا رضی قول میدم دخترتو خوشبخت کنم .فهمیدم پسر جنم داریه .

_ پسره سوپر مارکت داره . پسر جنم داریه . از پس مخارج دخترم بر میاد .

_ بذار عکس دختره رو بهت نشون بدم .

تو گوشیش گشت و عکس پیدا کرد . بدون اینکه گوشی از دستش بگیرم یه نگاهی به عکس انداختم . دختره واقعا زیبا بود . به این پدر نمی اومد که چنین دختری داشته باشه .

_خلاصه پسره با ننه باباش اومدن خونه ما . گفتم فقط ازت یه چیز می خوام . دارم جلو بابا , ننت میگم : اگه اشک دخترم رو در بیاری اشک خودت که هیچ , اشک ایل و تبارتو در میارم . دار و ندارم همین یه دختره . با هم رفیقیم . این بچه تا حالا یه شب از خونه دور نبوده . این بچه تا حالا یه جا بدون مادرش نرفته . پاک پاکه . تو پر قو بزرگش کردم . آب تو دلش تکون نخورده . آب تو دلش تکون بدی ؛ تکونت میدم .

_ خلاصه پسره قول داد خوشبختش کنه . ما هم فعلا قبول کردیم .

نزدیک مترو بودیم . گفتم من مترو پیاده میشم .

_ گفت: مترو ؟ به چشم

پول در آوردم که حساب کنم . قبول نکرد. گفتم لطفا قبول کنید .

_ گفت نه آبجی برو فقط یه صلوات بده .

گفتم بله و پیاده شدم .

چند قدم که از ماشین دور شدم . چند تا نفس عمیق کشیدم . انگار تمام عضلات گردنم منقبض شده بود . وقتی از پله برقی ایستگاه مترو پایین می رفتم انگار آب روی اتیش بود . داشتم طعم ارامش می فهمیدم . هر چند قدمی ک می رفتم نیاز داشتم که یک نفس عمیق بکشم . و خلاصه این سفر پر مخاطره تمام شد .

و این داستان یک داستان واقعی بود .