سلام و سلام

روز و شبتون به شادی و نیکی

اومدم ببینم که اینجا چه خبره که دیدم ؛ یه عزیزی یه جایی تو یه صفحه ای نوشته : "حرفت را بزن " .منم گفتم محاوره بنویسم که نزدیک تربشیم . که حس غریبی بینمون از بین بره . از تو چه پنهان منم با تو هم عقیده ام . منم میگم همیشه حرفت را بزن اما درست و به جا بزن .نذار حرف ها هر کدون یه سنگ قبر بشن در عمق وجودت . به خودت بیای و ببینی که به قبرستون تبدیل شدی .

حرفت را بگو اما با عشق بگو . نذار گلایه ها تو دلت انبار بشن و تو وجودت قبرستانی از احساسات ناخوشایند بسازند که از گذشته تا امروز تلنبار شده . اگر بلد نیستی حرفت را بگی ؛ خب بنویس . اصلا برای خودت بنویس . روی کاغذ بنویس . وقتی حرفاتو گفتی و سبک شدی ؛ بعد کاغذ پاره کن که دست هیچکسی بهش نرسه . اما یاد بگیر گفتنی را باید گفت ؛ درست . نه با دروغ و دغل . نه با نامردی با عشق بگو . اگه دلت خواست گریه کن اما تو گریه ها هم حرفت و بگو . اگه دلت نخواست بنویسی پیش خودت با صدای بلند بگو . می دونی ادما احتیاج دارم گاهی پیش خودشون اعتراف کنند ؛ شاید اینطوری یاد بگیرند با خودشون صادق باشند . نمی خوام بگم بگرد و یه کسی را پیدا کن که به غیر از خودت بتونی باهاش صادق باشی . منم می دونم که رفیق خوب امروز به سختی پیدا میشه . رفیقی حرفت پیشش بمونه . درز نکنه . اینقدر امن باشه که با خیال راحت پیشش گریه کنی . اصلا هوار بزنی . رفیق خوب امروز دست نیافتنیه .

اما تکرار می کنم که حرفت را بزن , دردت را بگو . مثلا از اینکه در دوستی برات کم گذاشتند و تو دیدی و برات مهم بود , ولی سکوت کردی . نگفتی چون گفتن بلد نبودی که بگی و حقت ضایع شد چون نتونستی حرفت را بگی .

از اینکه خانواده ات آنطور که باید حامی نبودند , تو دیدی و فهمیدی و دردکشیدی اما نگفتی چون فکر کردی اگر بگی دردی دوا نمیشه ؛ و انها هم خودشون را در کوچه و پس کوچه ها گم کردند , که اگه روزی کسی مدعی شد بگن کی بود ؟ کجا بود؟ چطور بود ؟

از اینکه جامعه, تنها بودنت را با بی کسی اشتباه گرفت و فکر کرد اگر تنهایی لابد کس و کاری نداری ؛ از اینکه تنها بودنت ارج و قربت را در جامعه گرفت . و تو سکوت کردی و نگفتی چون اینقدر زخمی این جامعه خراب بودی که دیگه حال گفتن نداشتی . از اینکه فکر می کردند تنهایی پس می تونن برات نقشه ها بکشند و تو شعور داشتی و می فهمیدی و ترکشون می کردی . چون دوست نداشتی اسیر بازهای خرابشون بشی .

ازاینکه برای خواسته های نامساعد خودشون ناکام موندن و لباس بدی هاشونَُ تن تو کردند که قضاوت بشی و تو دیدی و سکوت کردی ؛ چون معتقد بودی یه روزی همه؛ همه چیز را می فهمند ؛ اخه به قول مادر بزرگا " ماه که پشت ابر نمی مونه ."

از اینکه غرق اشتباه های تکراری بودند و از تو توقع غذرخواهی داشتند . و تو سکوت کردی و به مسیرت ادامه دادی .

از اینکه رذالتشون دیدی و نگاهتو دزدیدی که نبینی ؛ که قضاوت نکنی ؛ که هم مسیرشون نباشی ؛ که سکوت کردی . سکوت کردی که حال دلت بدتر از بد نباشه و اونها فکر کردن که ابلهی . برای همین تحقیرت کردن . و تو باز به راهت ادامه دادی

از اینکه بارها رنجیدی و به بی ارزشی شون پی بردی و باز چشم هاتو دزدیدی که نبینی , گوشاتو گرفتی که نشنوی . اونها ....

تو درست رفتار کردی ؛ تو با هر بار ادامه دادن به مسیرت اونها را رها کردی . قلابشون نشدی . قلاب نشدی که بیشتر از قبل زخمی بشی .

اما زخم خودن یه چیزه ؛ درد زخم کهنه یه چیز دیگه است . حرفاتو بزن که زخم هات کهنه نشن . که درمان بشن .

که زخم ها تو وجودت نمونه و عفونت کنه و از تو یه ادم عقده ای ؛ یه آدم با هزاران کمبود ؛ یه آدم بی جنبه بسازه .